تبليغاتX
دانه ها
 
دانه ها
 
 
 

,A voice invaded my thoughts

.To my veins, poured life

,Then, rose before me … out of blur

?“you thought I’m lifeless

.Already history, and motionless?”  at me, the voice blurted

:death to your assumptions"

.My death never comes

.My soul is poisoned with agonizing history

.I’ll ram to you, any second, any moment

.My pains will contaminate your pleasure

;To your imaginations, I’ll sew those pictures

...They’ll crush your silence, your peace

,They’ll pour pain in your pleasure pot

.Beat by beat, will fill up your heart

."Will revive racked history, old memories

,The dead would not mouth

.To the cruel figure, Its looks glided

.Pain erupted from my soul

.The voice invaded my thoughts

 

Poet: Sohrab Sepehri

 

نام شعر : جان گرفته

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است:
پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد،
در تپش هايت فرو ريزد.
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
مي تراويد از تن من درد.
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

 

شعر از سهراب سپهری

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:34  توسط علی کاظمی  | 

 

A light landed on the earth

Two footprints marked the sands of desert

?Where was it from

?Where was it heading to

I could see the footprints, but

?Was it on the right planet

.The steps started moving

.The light guiding them

.But they faded away

;I looked at me, as if in a mirror

.A hollow, crammed with death

,And started walking in my hollow-self

,Still could hear my footsteps from far away

.Maybe I was crossing a desert

.Inside I re-felt a faded expectation

.A light landed on my dead soul

:And in anxiety, I was re-born

.The footprints justified my existence

?Where was she from

?Where was she heading to

;I could see the steps

?Was she on the right planet

Peom by Sohrab Sepehri

 

نوري به زمين فرود آمد:
دو جاپا بر شن‌هاي بيابان ديدم.
از كجا آمده بود؟
به كجا مي رفت؟
تنها دو جاپا ديده مي شد.
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

ناگهان جاپاها براه افتادند.
روشني همراهشان مي‌خزيد.
جاپاها گم شدند،
خود را از روبرو تماشا كردم:
گودالي از مرگ پر شده بود.
و من در مرده خود براه افتادم.
صداي پايم را از راه دوري مي‌شنيدم،
شايد از بياباني مي‌گذشتم.
انتظاري گمشده با من بود.
ناگهان نوري در مرده‌ام فرود آمد
و من در اضطرابي زنده شدم:
دو جاپا هستي‌ام را پر كرد.
از كجا آمده بود؟
به كجا مي‌رفت؟
تنها دو جاپا ديده مي‌شد.
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

 

شعر از سهراب

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:5  توسط علی کاظمی  | 

Poem by Feridon Moshiri

 

Let us ask stones

What are you looking for in mirrors?

Let’s ask stones,

What they know about fate.

Let’s ask stones,

Cause no-one knows about fate,

Other than stone.

Always, anywhere, closer than anything to us, is stone.

Look,

Looks are stone, hearts frozen, like stone

Stoning goes on!

And want to escape,

But where to?

God’s home is made of stone.

 

Forgive me for my poor tales;

I’m not a soother;

I’m not patient, I’m not stone.

 

A heart crammed with pain blasts.

Let alone a heart, when stone cracks.

When, from flute, blood drips,

If a harp bursts into tears, who cares?

We stopped, hesitated, so that

We became stones

My heart cracks at so many pauses, so many stones.

 

Let’s ask stones

What they know about our future,

As fate of wine-cup depends on stones.

Let’s ask stones,

Don’t doubt! we’ll, all, be trashed under stones.

And will names be inscribed over stones?

What are you looking for in mirrors?

 

 

از فریدون مشیری
بیا ز سنگ بپرسیم

 درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 12:45  توسط علی کاظمی  | 

مي خواهي بنويسي‌اش.... هميشه گنگ بوده‌اي، ولي قلمت بد نيست.... مِن و مِن‌ها در لابلاي كلمات پنهان مي‌شوند. راستي او نوشتني استي؟ و چقدر زود رفت... دلتنگش هستي. لحظه‌ها را كه در عكسها جا گرفته اند، ورق مي‌زني. براي لحظاتي دلت خالي مي‌شود و لبخندي گذرا نمايان. گذرا است چون نمي‌ماند... عكسها بعد از هر ورق، ياد و خاطره‌اي را زنده مي‌كنند كه صاحب‌اختيار دلتنگي‌هاي تو ‌اَند. چشمانت وداع با آن همه خوشي را باور ندارند و خود را... خيس مي‌كنند.

زير لب تكرار مي‌كني؛ ما كه با اميد دیدار دوباره يك ديگر را به باد سپرديم..... موقتي‌ ست... خوشي‌ها در راه‌اند. ولي...

دلت مي‌خواهد قاصدكي پيغامت را به او برساند؛ "اگر برگردي و ببيني.... من هنوز همان جا که وداع کردیمُ ايستاده ام.... برگرد و ببين، حتماً، لطفاً. ديدي؟ هنوز دست تكان مي‌دهم.

و نذر كردم وقتی که برگشتي، لبخند بزنم."

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:22  توسط علی کاظمی  | 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی


You are not to watch
How, through moments, your scent trickles
How, on windows, your picture shines
How, without you, liveliness of moments fades
Open is, the window still
And your gaze into the garden;
Trees, the grass, the chandeliers
Stare back at the cheerful look
The peaceful humming, the sweet smile.

All the sparrows
Those who blamed me for your absence
One by one, call your name.
From the top of the pines
The garden,
Under the trees,
From brim of the pool,
At the impeccable mirror of water
They still stare at you.

You are not here to watch
How art of your eyes inspire my poem

You are not to watch
How, haunts, the breeze of your soul
In my bud-less garden.

At nights, with translucent pieces of clouds
On the face of the sky
I’ve designed you, as I desire.
At mid nights, when the rollicking clouds
On the forehead of sky
At moments, make thousand faces
I’ve recognized yours,
In less than a heart beat.
It’s like a dream
And only a dream.
When you’re absent,
Mourn, mirror, wall, lantern.
You’re not to watch
How I whisper
To the ear of the wall
You are not to watch
How I hear back
From the lips of the wall
You are not to watch, after you,
How old good days
Fade,
Covered with pain dust.
You’re not to watch
My heart, so rebel
But your memory, rejects all.
In odd sunsets
Through the passage of need
Quiet birds, saddened
Stars ailed.
My drooped eyes
Like candles, smoldering out my flesh
In hope, in vain
Stay awake.
You are not to watch.



 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:13  توسط علی کاظمی  | 

Night was as transparent as you could pick stars

 

My hand could reach stars, any one I wanted

Not from the roof, but from the ground, close to scrubs

I did watch you, in the mirror of each star

At midnight

In open plains

It was all me, wandering, with your thoughts

It was all me, lonely, burning through your thoughts

Accompanying me the breeze, wandering

Accompanying me the stars, burning

 

By Faridon Moshiri

 

شب آنچنان زلال که میشد ستاره چید

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید
نه از فراز بام که از پای بوته ها
می شد ترا در اینه هرستاره دید
در بی کران دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشنم
 جز من که در کنار تو می سوختم غریب
 تنها ستاره بود که می سوخت
 تنها نسیم بود که می گشت

شعر از فريدون مشيري

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط علی کاظمی  | 

پسرخسته و فكركنان از كوچه هاي تنگ كابل مي گذشت. به همه چيز فكر مي كرد و هم فكرش هيچ جا نبود. مي خواست كاري كند تا آسيه را خوشحال سازد؛ پيراهني برايش مي خريد. چند هفته بود كه اين فكر به سرش زده بود، ولي ... خجالت مي كشيد دليلش را به مادرش بگويد و باز او بيچاره پول از كجا مي كرد؟ صد بار بيكاري را دشنام داده بود. دارايي جيبش به زحمت كفاف يك شاخه گل سرخ را مي كرد. هر بار كه با آسيه به قدم زدن مي رفت....

در همين افكار خود غرق بود كه چشمش به شكست شيشه كلكين خانه بي بي گل افتاد كه روي ديوار گِلي در حالي كه خاك چهره كلكين را خسته نيزكرده بود، اظهار وجود مي كرد. آنقدر زيبا بود كه ... درجا به تماشا ايستاد... ناگهان فكري به سرش زد.

 

نق و تق ميثم را به گوش خريد و قول داد اگر اتفاقي افتاد، بايسكلش را از پول خود ترميم كند، و به خانه رفت.

 

نان و ماست در تابستان هاي گرم كابل چه لذتي دارد. با عجله هرچي را پيشش ماندند بلعيد. با بايسكل از خانه برآمد، بدون اينكه كسي او را ببيند... بهانه خوبي براي بيرون شدن در آن ساعت روز نداشت.

طبق برنامه اش كوچه خلوت بود ولي بايد حداقل يكي دو كوچه فاصله مي گرفت. بعد از يافتن جاي مناسب، سنگي كمي كلان تر از يك نخود پيدا كرد. بايسكلش را آماده كرد، سنگ را به شدت به طرف كلكين يك خانه كانكريتي ِ تازه تعمير پرتاب كرد و خود را روي بايسكل انداخت و ديگر پشت سرش را هم نگاه نكرد؛ فقط بايد دور مي شد.

 

عصر همان روز، قبل از اين كه تاريكي حكمفرما شود، بدون اينكه جلب توجه كند به ديدن گلِ كاشته خود رفت. پيشاني اش در هم فشرد؛ اندازه سنگ دقيق بود، ولي نشد. بايد بيشتر تمرين مي كرد. روزي حداقل دو شيشه را بايد با سنگ رسامي مي كرد.

بعد از يك هفته تمرين و شكستن 15 شيشه، با رعايت فاصله، شدت و اندازه مناسب شيشه، نقشي را كه مي خواست روي شيشه ها مي آراست. شيشه را از كمر به بالا طوري درز مي داد كه افشان درزها، همان تصوير روي كلكين بي بي گل را ارائه مي كرد.

 

روز سه شنبه به آسيه گفته بود كه در صنف دوم دانشگاهش منتظر خبري از او باشد.

 

گرمترين ساعت روز از خانه بر آمد. سه چهار سنگ مناسب را انتخاب كرده بود. بايسكل ميثم هم كه بود. تنها بايد از خلوت بودن محل پرتاب مطمئن مي شد كه آن هم مهيا بود.

 

با شكستن شيشه آسيه و چند تا از هم صنفيهايش از جا پريدند. دو سه تا از بچه ها بدون توجه به استاد، به طرف شيشه دويدند ولي هيچ كسي را در آن نزديكي نديدند.

 

چند دقيقه اي گذشت و كم كم آسيه به چرت بابستاني سر صنف خود بر مي گشت كه پيغامي مانع شد:

 Goyand har che az dost resad, nikost. Yak shakha darz gol nesaretan.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:47  توسط علی کاظمی  | 

Poem By Sohrab Sepehri

 

- Right, buds of a dream we are

- Bud of a dream? Will we open?

- One day, petals with no move

- Here?

- Never. At the valley of death.

- Darkness, loneliness.

- No, No: A beautiful sedateness

- Will they come to watch the splendour, to smell the scent? Who?

- ….

- And sans petals by a blow?

- …..

- To collapse? Again?

- …..

 

 

و


آري ، ما غنچه يك خوابيم.
- غنچه خواب ؟ آيا مي شكفيم ؟
- يك روزي ، بي جنبش برگ.
- اينجا؟
- ني ، در دره مرگ.
- تاريكي ، تنهايي.
- ني ، خلوت زيبايي.
- به تماشا چه كسي مي آيد، چه كسي ما را مي بويد؟
- ....
- و به بادي پرپر...؟
- ...
- و فرودي ديگر؟
- ....

 

 

شعر از سهراب سپهری

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:55  توسط علی کاظمی  | 

قابلی چربی و یک دوپیازه را با دوستش نوش جان کرده بود. یک 500 افغانگی را روی میز خزانه دار رستورانت گذاشته و منتظر باقیمانده اش بود. شب بود. تعداد مشتریها زیاد نبود، لذا ورود هر آدمی جلب توجه می کرد، چه برسد به یک دختر 19 ساله که با لباسی شیک و اتوکرده٬ شالی مرتب٬ چهره ای زیبا و صورتی نیمه کشیده وارد  شود.

به طرف پیشخدمت رفت و چیزی در گوشش زمزمه کرد. پیرمردی و دو طفل 8 و 9 ساله هم کمی دورتر ایستاده بودند.

نگاه دخترک برایش عجیب بود. کنجکاو شده بود به اینکه در گوش پیشخدمت رستورانت چی چیزی را زمزمه کرده، چرا پسرک مقداری پول را از راوَک کشیده و به او داد، و از همه جالبتر چرا دخترک اسرارآمیز به طرف میز سه نفری مشتریان ته سالن حرکت کرد.

 

"سلام، ما تازه از ایران آمده ایم.... " به محض شنیدن این جمله، دوهزاری اش جا افتاد و نگاه خود را برگرداند. دختر دیگر چیزی برای تماشا نداشت.... شغلش را انجام می داد.... شرم آور است.... و او تصمیم نداشت آنها را تشویق کند تا به این حرفه ادامه دهند. وقتی دخترک با قدمهای خسته اش به طرفش حرکت می کرد، به چشمانش زل زد. در یک تلاش واهی، و با خیره شدن به نگاهش، می خواست بفهماند که حداقل او فریب این چهره مظلوم را نمی خورد. قدمها نزدیک شدند، نگاهها دوخته به هم. چهره خوانی دخترک تنها دو ثانیه دوام کرد، قدمهایش از کناراو گذشتند.

 

و بعد...

 

"خدایا، آن دختر امشب آسوده بخوابد" را چند بار لب پنجره رو به آسمان زیر لب زمزمه کرد.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:52  توسط علی کاظمی  | 

By: Foroogh

Translated by: Ali Kazemi

 

Souvenir

 

This is me,

Talking from night

From the dept of darkness

I’m talking from night

 

Dear, if you are joining me, bring a lantern

And a window

To gaze into the clamour of happiness

 

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم

 

شعر از فروغ فرخزاد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:45  توسط علی کاظمی  | 
 
  بالا